چندین ماه گذشت از آخرین روزی که دعا کردم، از آخرین روزی که التماس کردم به خدا تا شاید دنیایش بایستد، تا شاید قطار سرنوشتش را متوقف کند، تا قلم را از دست آنکه میگویند سرنوشت را مینویسد بگیرد، اما نه اشکهایم… نه دعاهایم… ونه التماسم …هیچ کدام نتوانستند تا دنیا را نگه دارند. من اینجا روی زمین تو را ازدست دادم اما انتظار داشتم کسی درآسمان صدایم را بشنود چه بیهوده بود … 

بقیه در ادامه مطلب  . . .


روزهایم به سختی شب میشوند و شبهایم بی آنکه نشانی از تو حتی درخواب داشته باشند صبح میشوند. چندین ماه قبل فکر میکردم بی تو هرگز نفس نخواهم کشید اما چندین ماه است که هنوز خورشید ازجای همیشگی اش طلوع میکند و من نفس میکشم بی تو. به کسی میمانم که گویی ازخوابی طلایی برخواسته است. گویی کابوسی را پشت سرگذاشته … در و دیوار این شهر چقدر آشنایند …صبرکن من باکسی که دنیایش بودم که دنیایم بود از خیابانهای این شهر گذشته ایم اما امروز… چه تلخ است بی تو رفتن. از آن عشق رویایی از آن افسانه ای که پنج سال از عمرم را به اندازه پنجاه سال طولانی کرد از آن همه قول و قرارجز تپش های گاه و بیگاه قلب خسته ام که به یاد خاطراتمان می افتد، دستهایی که میلرزند، نگاهی که خیره مانده و دلی که قول داده دیگر نلرزدچیزی به جانمانده. کاش میشد زمان را به عقب برگردانم …به ساعت یک ظهر سی خرداد هشتاد و یک شاید اگر آن روز دلم را میکشتم چهار سال بعد هرگز نمیدیدم که در سی خرداد هشتادوپنج روزی که برای هردویمان مقدس ترین روز بود پیمان با غریبه ای میبندی. میبینی روزیکه برای تاریخ پیوندمان تعین کرده بودی حالا کابوس من شده. هشت ماه از آن کابوس تلخ خرداد میگذرد. حتما میدانی که تقریبا همه چیزها را یک بار بی تو تجربه کردم. اولین پایز، اولین زمستان و حالا اولین بهار بی تو، میبینی هنوز هم باور نمیکنم… وقتی کنارهم بودیم سه نفر بودیم، من و تو و عشق… امروز بی آنکه کنارم باشی چهار نفریم، تو و عشق، من و عذاب … کسی هست که مرا بیدار کند و بگوید: چقدر ناله میکردی درخواب، کابوس میدیدی؟